لسان الملك سپهر
372
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
[ بنيان كعبه ] اكنون بر سر قصه بنيان كعبه بازآئيم . خانهء كعبه را ديوارى بود به اندازهء قامت مردمان كه آن را از سنگ برهم نهاده بودند و چاهى اندر آن حايط بود كه گنجينهء كعبه اندر آن مىنهادند و هر نذر كه قبايل در راه كعبه مىفرستادند در آنجا انباشته مىداشتند و گاهگاه سيلاب در اين بنا رخنه مىافكند و چون ديوار پست بود دزدان در آنجا توانستند شدن ، لاجرم چنان افتاد كه يك شب چند تن به خانه در رفتند و آهوئى از زر كه پاهاى مرصّع به جواهر داشت بدزيدند و ببردند ، مردم قريش فحص كرده آن را در نزد دويك كه غلامى از بنى مليح بن عمرو خزاعى بود يافتند و دست دويك را قطع كردند . و از اين روى بر آن شدند كه كعبه را بر طول و عرض بيفزايند و ديوارها بلند برآورند . و بيم داشتند كه از بهر هدم دست بدان خانه فراز كنند ، پس مردم بر چهار بهره شدند : بنى هاشم و بنى اميّه و بنى زهره و بنى مخزوم و هر جانبى از خانه را به يك بهره گذاشتند و قانون كردند كه اين قبايل در هدم خانه همدست و همداستان درآيند تا اگر بلائى فرود شود ، هيچ كس از ابتلا بيرون نباشد ، و چهار روز هر بامداد به كنار خانه حاضر شدند و هيچكس از هيچ قبيله را آن دل قوى نبود كه دست به هدم خانه فرابرد ، پس هر روز تا بيگاه بايستادند و باز جاى شدند ، روز پنجم از قبيلهء بنى مخزوم ، وليد بن مغيره كه مردى سخت پير بود گفت : اگر مرگ من فرا رسد رنجى نخواهد بود . چه سال بسيار بر من گذشته ، هماكنون من به خرابى اين خانه نخست كس باشم كه دست فرا برم تا اگر بلائى دررسد بر من آيد . پس تبرى برگرفت و بدان جانب شد كه بنى مخزوم را بود و به ديوار بر آمد و سنگى را جنبش داد ، ناگاه مارى سر به در آورد و به دو حمله كرد و آفتاب منكسف گشت ، مردمان چون چنان ديدند بازشدند و آن مار بر سر ديوار ظاهر بود و اگر كسى به دو نزديك مىشد دهان باز مىكرد و حمله مىآورد و مردمان چون اين بديدند بگريستند و گفتند : الهى انديشهء ما بر تو مكشوف است كه اين ويرانى از بهر آبادانى است و ما بدانيم كه اين خانه را از نخست نيكوتر برآوريم .